تبليغاتX
Welcome To The dreams Region

Welcome To The dreams Region

... ... ..... زندگی من در رویاها معنی یافت

دارم میرم ...

توجــــــــــــــــــــــه تـــــــــــــــــــــــــوجــــــــــــــه

سلام به همه ی اونایی که به این سرزمین میومدن و به من یه سری میزدن و بعضی هاشونم اگه حال داشتن یه نظری میذاشتن ...

این سرزمین رو دارم ترک میکنم و به یه سرزمین دیگه میرم ... نه نه اشتباه فکر نکنید .. میخوام دوباره از نو توی یه آدرس جدید شروع به نوشتن کنم ...

آدرس جدید رو به تمام اونایی که لینک بهم دادن اطلاع رسانی میکنم .... 

منتظر آدرس جدید و سرزمین جدید باشید ...

wWw.mr-max.blogfa.Com

با تشکر ... فرمانروا مکس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:42  توسط Mr Max  | 

Mr Max 01

سلام ... امروز زیاد خوب نبود ... ساعت ۱ ظهر بیدار شدم ... ، ساعت 4 به بعد هم شروع کردم به تمیز کردن اتاق ... آخه یکی از رفیقام داره میاد پیشم ... ، این روزا و شبهای من اصلا وضعیت جالبی نداره .. الان درست 20 سال و 16 روز که اینجوریه ... بازم مثل همیشه بی هدف و سردرگم ... بازم مثل همیشه .. تنها و رویایی ... و این روزا ادامه داره ... !!!

Mr Max - روزانه ۰۱ - پنجشنبه - ۲۱/۱۱/۱۳۸۹ - ساعت  ۰۳:۳۷ بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 3:37  توسط Mr Max  | 

زیبایی با خود بودن 7

به نام خدا

با دست هایش آب جوی را برمیداشت کمی به آب مینگریست و به بالا پرتاب مبکرد زلالی آب به کلی مجذوبش کرده بود ... او حتی  حاضر بود جانش را به پای سفر به روشنایی آب بدهد ... او غریبانه همراه با حس تنهایی در کنار جوی قدم میزد ... به داستان هایش فکر میکرد.... به زلالی آب فکر میکرد.. به  درخت های تنها فکر میکرد .... آری او به گذشته هم فکر میکرد .... در راستای جوی آب ... همراه با آب به جلو میرفت .او لحظه به لحظه به داستاني ديگر نزديك و نزديكتر ميشد...  . در آب ماهی های آب را مدید که با یکدیگر سخن میگفتند ...  در میانشان داستانی زمزمه میشد و به گوش میرسید .... آنها هم از پسری با کتونی های قرمز حرف میزدند .... به جلو میرفت ... به جلو .... تا کجا ؟ نمیدانست .... تا کی ؟ تا آینده .... سوالی در فکرش میچرخید .... آیا چه تعداد کسانی به آینده و زلالی آب سفر کرده اند .... در همین حین سوالی دیگر خود نمایی میکرد .... آیا چه تعداد به آینده و شفافی آب رسیده اند ..... او بی پروا به جلو میرفت و در رابطه با سوال هایش از رهگزران ثابت راه جوابی میخواست .... آیا به راستی او در این جا رهگذر است یا درختان و موجودات اسرار آمیزی که او به آرامی از کنارشان میگذشت ؟ ؟؟  تا بینهایت به خود مدیون است .... خستگی .... او از این همه  همسفری با جوی آب خسته نمیشود ....صدایش را در گلو حبس کرده است و با زیبایی های این سرزمین در این سفر در این گذشته از دل و افکارش سخن میگوید ... آیا قبل از او یا بعد از او در گذشته در آینده کسی هم به اینجا سفر کرده است .... انسان گذشته همواره سوال میپرسد ... آیا جواب ها به کدامین زمان .. به کدامین سرزمین ... به کدامین سو رفته اند .....؟؟؟ کسی چه میداند .... اما درختان و گنجشک ها همراه با ماهی ها و موجودات این سرزمین بدانند که انسان گذشته برای رسیدن به جواب هایش کمر بسته است .... اما ما می ایستیم و انسان گذشته را از پشت سر میبینیم ..... انسان گذشته با کوله ای از افکار و سوالهایش که بر دوش دارد در کنار جوی زلال آب به آرامی همراه با دستانی باز میرود تا به انتهای این سرزمین قدم بگذارد ..... آری این چیزی است که ما میبینیم .... صبر کنید ... انگار صدایی به گوش میرسد ... آری آری یک نوع آواز است ....  از انسان گذشته که حالا به دور تر نزدیک میشود است ... او این آواز را میخواند :

 من اینجا شادم .. من اینجا آزادم .. من اینجا اسرار آمیزم و اسرار آمیز میروم ....  من اینجا با کتونی های قرمزم خاطره ها رو  میسازم .... من اینجا چیزی را نمیبازم ....  من اینجا سرافرازم ....این آواز را شنیدیم و با خود گفتیم : آیا این زیباییه با خود بودن نیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19:19  توسط Mr Max  | 

نجات بخش

سرزمین رویا ها

وقتی تنها میشی ، سرمای عجیبی تو رو احاطه میکنه ... همینطور ادامه داره و تو خودت رو جمع و جور میکنی ... شاید هم بعضی وقتا از سرمای زیاد زانوهاتو بغل کنی و به فکری عمیق سفر کنی ...

اینجور وقتها آدمها خودشون رو توی سرزمین رویاها گرم میکنن ... اون موقع است که چشم باز میکنن میبینن چیزایی که قبل از این حرکت و جون نداشتن ، حالا حس پیدا کردن و میخوان کمکش کنن ... اما اون باورش نمیشه ... شاید فکر کنه داره خواب میبینه اما این تمام واقعیته ... حتی قسم میخورم اون لحظه یه عروسک کهنه هم واسش زنده است و بهش حس دوست داشتن رو انتقال میده ... 

آره این گرمای سرزمین رویاها ست ... .. !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 14:9  توسط Mr Max  | 

تو چه طبقه ای هستی ؟؟ تا حالا فکر کردی ؟؟

زمان ، تاريخ ، روزها جلو ميرن و ما داستان هاي عجيبي رو تجربه ميکنيم ۱ - يه عده از مردم گرگ لقب ميگيرن .. ۲ - يه عده ديگه ميميرن ... ۳ -  يه عده عاشقن ... ۴ - يه عده غم ميخورن ... ۵ - يه عده زندانين .... ۶ - يه عده فقيرن .. ۷ - يه عده هم تو اين دنيا هستن که از همه ي اين مردم روزهاي زيباتري دارن .. اونا همون عده از مردمن که ديگران رو سرکار ميزارن و خودشونم سر کارن ... تا حالا فکر کرديم جزء کدوم گروه هستيم ؟؟  يادم مياد يه روز کتوني هاي قرمزم پام بود از يه کوچه ميرفتم ... روي يه ديوار تقريبا خراب يه جمله خوندم به قشنگيه يه گل رز ... جمله اي که زندگيم رو تغيير داد و از زندان آزادم کرد ... رو ديوار انگار با دستخطي کج و کوله که معلوم بود که این نوشته رو يه بچه نوشته و ثبتش کرده اينجور نوشته بود : عشق همينجاست ... تسليم نشو ... دوباره امتحان کن !

جمله ي قشنگي که هنوز دارم رو سر برگ تمام دفترهاي جديدم نقش ميزنم ... اين جمله غم داره
این جمله پر از احساس ... این جمله هدف منه ... جاهایی که رفتیم رو شده تا حالا یاد داشت کنیم ؟ واسه چی وقتی میری بیرون عکس میگیری ؟؟؟؟ یادگاری ؟؟؟ چی هست ؟؟ یه نوع لفظه ؟؟ حقیقت داره ؟؟؟؟ تا حالا شده دوستانت رو ناراحت کنی ؟؟ چرا ؟؟ واسه ی چی ؟؟ تا حالا چند بار فهمیدی که نا خواسته دل کسی رو شکوندی ؟؟ اصلا بگو ببینم !!! تا حالا از کسی عذر خواهی کردی ؟؟؟

مردم وقتی میخوان برن مهمونی به قول خودشون (تیپ) میزنن ! البته اونایی که مثل من نمیدونن تیپ زدن چی هست باید بگم که رفتم تو گوگل سرچ کردم و پیدا کردم که تیپ زدن یه کاریه که ادما خودشون رو میخوان جدید کنن و بهتر بگم میخوان که به چشم بیان ... هرچی با خودم فکر کردن واسه چی اینکارو میکنن اونم توی خیلی از جاها .. هیچی به ذهن همیشه مشغولم نرسید ... یا اگر هم رسید  نخواستم که برسه ....

روزهایی که بارون میاد .. شاید کسایی باشن که دوست داشته باشن برف بیاد .. اما من دوست دارم که هوا آفتابی باشه ..یادم میاد دوستم میگفت که میخواسته هوا ابری باشه ... به هرحال چیزی که مهمه اینه که همه (( میخوان )) ... من دوست داشتم آدما ساده به هم چیزایی رو که میخوان قرض بدن ... قرض دادنی که  هیچ وقت رنگ پس گرفتن رو به خودش نمیبینه ...  باید فکر کنیم ... کی میتونه بگه چرا باید فکر کنیم ؟؟؟؟ از کجا شروع کنم ؟؟؟

من تو طبقه ی  هفت (۷) هستم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:10  توسط Mr Max  | 

داستان زندگی لوییزهی

سرزمین رویاها

دختر بچه ای بودم ۱۸ ماهه که پدرو مادرم از هم جدا شدند و هرگز نفهمیدم که مادرم ، ناپدریم را دوست داشت و یا ازدواج کرد تا برای ما خانه و کاشانه ای ایجاد کند .

در هر صورت کار درستی نبود. این مرد در اروپا و به شیوه ای بسیار آلمانی و خشن بزرگ شده بود و جز جانور خویی راه دیگری برای اداره ی خانواده  نیاموخته بود.

در همین زمان بود که همسایه ای - پیر مردی کریه المنظر - به من تجاوز کرد . مرد به ۱۵ سال محکوم شد و یکریز به من گفتند : « تقصیر خودت بود! » .

بیشتر کودکیم به تحمل سوء استفاده های جسمی و جنسی و تقلا و مشقت گذشت . تصویری که ازخود داشتم چنان حقیر بود که هیچ کارم آسان پیش نمی رفت . ۱۵ ساله که شدم دیگر نتوانستم سوء استفاده های جنسی را تاب بیاورم و از خانه و مدرسه فرار کردم.کاری به عنوان پیشخدمت در رستوران پیدا کردم، خیلی آسانتر از کار در حیاط خانه به نظر میرسید ، که مجبور به انجامش بودم .

من تشنه ی عشق و محبت ، با کمترین حس احترام نسبت به خود ، مشتاقانه تنم را در اختیار هر کس که به نظرم مهربان می آمد می گذاشتم . درست روز بعد از تولد ۱۶ سالگی ام ، دختری به دنیا اوردم .

پس از چند سال کارهای سطح پایین در شیکاکو ، به نیویورک رفتم و خوش اقبالی آوردم و مانکن شدم . سال ها در شغل مانکنی کار کردم . با مردی انگلیسی ، محترم و تحصیل کرده که بسیار نازنین و دوست داشتنی بود ، آشنا شدم و با او ازدواج کردم .

یک روز ، پس از چهارده سال زندگی زناشویی ، شوهرم گفت که قصد دارد با زنی  دیگر ازدواج کند ، آن هم درست هنگامی که داشتم معتقد میشدم این امکان هست که چیزهای خوب دوام بیاورند .

در یکی از روزها بعد از آن حادثه ی تلخ به صورت کاملا تصادفی به یکی از جلسات کلیسای علوم دینی در نیویورک رفتم . از آنجا که پیامشان برایم کاملا تازگی داشت ، ندایی در درونم گفت : «توجه کن!» ، من نیز توجه کردم . علاقه ام به مد و زیبایی ، روز به روز کاهش می یافت .

به محض بازگشت به نیویورک زندگی ام را از سر گرفتم . چندی نگذشت که وارد برنامه ی آموزشی کشیشی شدم . درکلیسا و امور اجتماعی آن بسیار فعال شدم . سخنرانی در جلسات ظهر و دیدن مراجعان را آغاز کردم . بسیار سریع ، این کار به شغلی تمام وقت بدل شد .

ثمره ی کارم به صورت تهیه ی کتاب «شفای تن» متجلی شد . یک روز تشخیص دادند که سرطان دارم . مانند هر کس که تازه به او گفته باشند سرطان دارد دچار عذابی الیم شدم . با این حال ، به علت تجربه کارم با مراجعان ، می دانستم که شفای ذهنی موثر است و اکنون ، این فرصت به من داده شده بود تا آن را به خود اثبات کنم .

همچنین معتقد بودم اگر می توانستم آن اگوی ذهنی که این سرطان را آفریده بود ، پاک کنم ، حتی نیاز به جراحی نداشتم .پس زمان خواستم . وقتی به پزشکان گفتم که پول جراحی ندارم ، آنها با اکراه ۳ماه به من مهلت دادند .

به هر حال جراحی نکردم و با پالایش کامل ذهنی و جسمی ، ۶ ماه پس از تشخیص سرطان توانستم رأی پزشکم را به دست اورم که دیگر کوچکترین ذره ای از سرطان در بدنم نیست ! اکنون از تجربه شخصی خود می دانستم که اگر مشتاق به عوض کردن شیوه تفکر و اعتقاد و عمل خود باشیم ، بیماری می تواند شفا یابد .

گاه آنچه مصیبتی بزرگ به نظر میرسد ، به عظیم ترین خیر و صلاح زندگی مان بدل می شود . از این تجربه چه بسیار آموختم و به شیوه ای تازه قدر زندگی را دانستم .

*ــــــــــــ معجزه برای کسانی اتفاق می افتد که به آن اعتقاد دارند ــــــــــــ*

«برنارد برانسون»

منبع : مشکلات را شکلات کنید( شما عظیم تر از آنچه هستید که می اندیشید ۳ )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 20:28  توسط Mr Max  | 

رفتی ... ! حرفامو شنیدی ؟؟

رفتی ... !!! نامه ام را نخواندی و رفتی .. (۲)

سرزمین رویاها

چند روزی است که اخلاقم به مویی نازک بند است ! چند روزی است که به خود کلک میزنم !!! از همه بریده ام ! ! خسته ام !! من اصلا کی هستم ؟؟ !! همه مرا ترد کرده اند !! بینهایت از خودم متنفرم ..! به حیوانات نگاه میکنم .. ! به آنها حسودی میکنم !! حیوانند اما بی آلایش !! حیوانند اما بلد نیستند دل کسی را بشکنند .. ! حیوانند ولی خدا را دوست دارند .. ! نمیدانم میخواهم چه کنم ...! دوستی ندارم ! هم دلی ندارم !! وای فکر نکنم دیگر دلی مانده باشد .. ! گرگ عشق تا به حال چندین بار دل مرا دریده است !!! خبری از چوپان نیست !! چوپان دل من رفته است !!! بیا !! نه ! نه ! دیگر به تو نمیگویم بیا !!! اگر دوستم داشتی !! دفعات قبل می آمدی !! نمی دانی زیر دست درنده ای چالاک و بی رحم همچون عشق دست و پا زدن یعنی چه !؟ مرا صبر نجات داد !!!  اما آسیب دیده ام ! دم دم های مرگم بود که صبر آمد و سرم را به زانو گرفت !داروی محبت را روی قلب دریده و پاره پاره شده ی من ریخت !!؟ و باز هم با جمله ای تکراری تسکینم داد !! { تحمل کن که می آید چوپان آرزوهایت }  من برای چندمین بار دست صبر را بوسیدم و به حرفش عمل کردم ... ! بوسیدن دست استاد اشکالی ندارد !!  باری دیگر بلند شدم !!باری دیگر قلب من شروع به چریدن در جنگل تنهایی ها کرد... ! می ترسم ..! می ترسم !! از این که دیگر جان سالم به در نبرم !! من در مرداب گناهان فرو میروم ... ! آهای ... ! فریاد میزنم ! آهای ... ! دارم میمیرم !! کسی نیست نجاتم دهد ؟؟ !!  خنده ام میگیرد ، بعد از این همه  پرسه زدن در جنگل تنهایی ها ،  باز طلب یاری میخواهم !! کسی نیست !! نمیدانی روحم درچندین داستان پرسه میزند !!! میبینی تمرکز را در نوشتن هم از دست داده ام !!!  میبینی  !؟؟؟ انگار یک لحظه ی غریبی را میخواهم تجربه کنم !!! میبینی ؟؟ همه چیز را میخواهم همین حالا بگویم !!! آری دارم میمیرم !! حد اقل سر جنازه ام بیا ... و خودت را به صبر نشان بده !!! بگو که به خاطر تو بود که تحمل کردم ، مصیبت های عشق را !!! ببین آیا چنین می ارزیدی !!!؟ نیامدی هم دیگر ناراحت نمیشوم !!!  چون روحم میرود ! پر میکشد ! ملائکه را کنار میزند !!! خدا را در آغوش میگیرد !!! نیا !! نیا !! نظرم عوض شد !! چون فکر کنم صبر ، تورا ببیند و نظرش از من برگردد !!! فکر نکنم آنقدر ارزش میداشتی !! من هم که میبینی ، در قفس کثافت تو گیر افتاده بودم و مردم !!! اگر هم یک وقتی خواستی بیایی !! به فکر خودت نیستی به فکر آبروی من باش !! من پیش استادم ، صبر چندسالی است که درس گرفته ام و آبرو دارم !! اگر آمدی نگو که من تو را میخواستم !! دیگر آخر خط هستم ! خودم را ، جسمم را از بالا میبینم !!  گویا مرده ام !! گویا روح از بدنم فرار کرده است !! زیر لب میخندم ! میخندم به گرگ عشق !! دوباره آمده و داره تکه تکه ام میکند !!! بیچاره نمیداند من مرده ام !! الان داری جملات آخرم را میشنوی !! چون دارم میرم پیش خدا ! دارم میروم ! میروم ! چقدرتو غرور داری !! اینجا هم دست بر نمیداری !؟؟ اشکالی ندارد ! نتیجه اش را خواهی دید !  با این همه اوصاف باز هم میگویم............ !!! 

دارم میروم !! دیگر ناراحت نیستم !! دیگر تنها نیستم !!! دارم میروم و درآخر میگویم !! به خدا  دوستت داشتم !!!

من رفتم ......... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:19  توسط Mr Max  | 

مغازه شوهر فروشی

یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانمها میتوانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند
در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله، مطالب ذیل نوشته شده
“شما در طول عمرتان فقط یکبار میتوانید از این محل دیدن کنید
اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پائینی است
شما میتوانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید
شما نمیتوانید به طبقات پایینی برگردید ولی‌ میتوانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید”

خانمی را که تازه وارد فرشگاه شده در نظر گرفته و با او همراه می‌شویم.
او به طبقه اول میرود
که در تابلو ورودی آنجا نوشته: این مردن دارای شغل ثابت هستند.

مردان بنظرش جالب میایند ولی‌ تصمیم می‌گیرد طبقه بالا را هم ببیند
او به طبقه دوم میرود
اینجا نوشته: این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند

با خودش میگه خیلی‌ خوبه ولی من بیشتر میخوام و به طبقه سوم میره
اینجا نوشته شده: این مردان شغل ثابت دارند و بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند

نگاهی به مردان میندازه میگه وای خدای من ولی احساس میکنه که باید بره طبقه چهارم
که آنجا نوشته: این مردان شغل ثابت دارند بسیار خوش تیپ و قیافه هستند عاشق بچه‌ها هستند
و به کار های خانه علاقمندند

خانم اینجا رو هم میبینه و میگه واااای خدای من کمک کن
دیگه نمیتونم خودمو نگهدارم و ناخود آگاه
میره طبقه پنجم
که اینجا نوشته: این مردان شغل ثابت دارند عاشق بچه‌ها هستند فوق آلعاده خوش بر و رو هستند شدیدا به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رمانتیک میباشند

دیگه آنچنان وسوسه شده که نمیتونه صرف نظر کنه ولی‌ باز ناخود آگاه میره طبقه ششم
که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته: شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲ از این طبقه هستید
اینجا هیچ مردی وجود ندارد این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زنها را بهیچ وجه نمیتوان
راضی‌ نمود از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگزاریم ...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 16:53  توسط Mr Max  | 

کلبه ی تنهایی هایم

در مزرعه اي پر از بوي گل محمدي پرسه ميزنم !

نمي دانم !! دنبال چه ميگردم !!!

بوي گل ها آنچنان مست كرده مرا كه از خود بي خود شدم !!!

يادم رفته كه من كه بوده ام !!!

واي كه چه حس زيبايي دارم !! انگار انتظاري كه داشتم به سر رسيده است !!!

انگار كه حس راحتي ميكنم !! چرا كه اطرافم كسي نيست !! دردي حس نمي كنم !!!

همچنان در حال پرسه زدن هستم !!

هنوز يادم نمي آيد !! دنبال چه ميگردم !!!

آه ! آه كه بوي اين گل ها لطافت با تو بودن را برايم به ارمغان مي آورند !

كاش ! اي كاش كه تا ابد اينجا بمانم !

ماندم ! بر فرض كه ماندم !!

نمي دانم !! دنبال چه ميگردم !!!

از دور كلبه اي مي بينم ! كلبه اي خسته ! مرا به ياد دل خسته ي خودم مي اندازد !

نمي دانم ! خودم هم نميدانم ، مي توانم دركش كنم !!!

انگار كلبه هم با من است !!!!

همچنان ايستاده ام و از دور نگاهش ميكنم !!!

دقت كه ميكنم ، ميبينم ، مي فهمم ، مي ترسم ...........

آري كلبه خالي است .............  چرا ؟؟ يي در من متولد شد !

بوي گل ها وا دارم ميكند به جلو بروم ، كنجكاوي مرا به جلو ميراند !

دارم به سمت كلبه ميروم ! هرچه نزديك تر مي شوم ، برايم آشنا تر مي شود !

هيجان مرا كتك مي زند ! نمي توانم گريه كنم ! چرا من نميدانم كه براي چه اين حال را دارم ؟؟!! بغض گلويم را مي شكافد !

به خاطر خدا ديگر بس است ! دارم ميسوزم ! بوي گل ها ديگر نمي آيد ! مگر چه كرده ام !!!؟

تقريبا به كلبه رسيده ام ، نمي داني چه ديده ام ! از تعجب به خود مي پيچم !

من رو بروي دل خودم ايستاده ام ! حالا به گريه افتادم ! اشك ها مرا دوست دارند !

درست حدس زدم ! كلبه خالي است ! هرچه در ميزنم كسي جوابي نمي دهد !

از دور كه متروك شده به نظر نمي رسيد ! مجبور شدم به داخل بروم !

بي اجازه وارد كلبه شدم !

همه چيز به هم ريخته است !

اينجا چه خبر است ؟! همواره بيشتر از قبل گريه مي كنم !

كلبه اي خالي و به هم ريخته !             گل هايي زيبا ولي تشنه !

در و پيكري چوبي اما شكسته !           دلي پر از مهر و زيبايي اما خسته !

صبر كن ! صدايي ضعيف مي آيد ! كلبه هم گريه ميكند !

من كه ديگر حرفي ندارم بزنم ! نمي توانم دل داريش بدهم !

برايش دعا ميكنم ! ............. خداياااا نجاتش بده !

دل خودم را نديده بودم كه ديدم !!!

حال دل خودم را نمي دانستم كه دانستم !!!

دلم از من خسته تر است !

فكري به سرم زد ! فكري كه برايم مي گويد : از كلبه برو ! برو بيرون ، به سمت بوي گل ها برو ! اونجا هميشه راحت تري !

مي خواستم بروم ! مي خواستم فرار كنم ! مي خواستم راحت باشم !

اما دارم مي فهمم ! آري يادم آمد ! يادم آمد ! من يادم آمد !

حالا ............................. حالا   !

مي دانم !! دنبال چه مي گردم !!!

من در كلبه ماندم ! آري ديگر گريه نمي كنم !

با تصميمي كه گرفتم ، با وجودم  ! بوي گل ها را مجبور كردم ! به كلبه آوردم !

آري در كلبه ماندم !

من آمده بودم كه دلم را از تنهايي در بياورم !

با او باشم ! براي او درد و دل كنم !

حال ما با هم هستيم ! بدونِ هيچ دردي ! بوي خوش هم داريم !

فهميدم ! اين بوي خوش محبتي بود از جانب من كه داشتم دنبال كسي ميگشتم كه به پايش بريزم !

دلم را تنها ديدم و اين بوي خوش را به پايش ريختم !

حالا من و دلم با هم خوشحال هستيم ! و زندگي مي كنيم !!!!!!!

 

فهميدم !! دنبال چه مي گشتم !!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 15:36  توسط Mr Max  | 

احمد شاملو

سلام به همه ی دوستان عزیز ... شعری که در پایین میخونید رو دوست عزیزم آقا فرشید به من هدیه کرده امیدوارم از این شعر لذت کافی رو ببرید ...


دست زی دست نمی رسد

که سد سفاهت سیمانی آنان در میان است:

"ما" در ذهنت میگذرد "آنها "بر زبانت

نگران و ترس مرده چون دهن بگشایی!

کابوست آشفته تر باد!

باشد که چو از خواب برآیی

تعبیرش را تدبیری کنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 0:41  توسط Mr Max  |